تبليغاتX
دلریختگان

ياران گرامي

همانگونه كه مي دانيد مدتي است «راديو صداي ايران» در ايران شنيده نمي شود.

باري،

از آنجا كه پخش اين راديو روي ماهواره هات برد با مشكل روبروست و براي بيشتر دوستاني كه در ايران هستند نيز امكان دريافت برنامه از سايت راديو وجود ندارد، پيشنهاد مي كنم براي شنيدن برنامه ي «قدغن ها» از ماهواره ي تل استار 12 استفاده كنيد.

*****

مشخصات راديو صداي ايران روي ماهواره ي telstar12 :

Fer: ۱۲۶۰۹

H

Symbol: ۱۹۵۲۲

2/3

 

+تاريخ سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 10:0 نويسنده هومن و مهرانا |

 

گفت و گو با شهيار قنبري

شنبه 29 آگوست 2009

30 /10 AM

به وقت غرب آمريكا

+تاريخ جمعه ششم شهریور 1388ساعت 21:49 نويسنده هومن و مهرانا |

به نام امير... براي امير

امير دلريخته

تو چقدر خوب بودي، آنقدر كه بودي و ندانستيم!

چون خودِ من عاشق «شهيار» بودي و مي خواستي كاري كني كارستان...! همين چند سال پيش بود كه گفتي مي خواهي فيلم كوتاهي بسازي در باب زندگي «شهيار» و چند باري هم كه در اين باره از تو پرسيدم گلايه آميز گفتي هنوز «شهيار» آماده نيست!!

اما تو عاشق تر از اين حرف ها بودي، عاشق تر از اينكه به اين زودي ها در كناري بنشيني و يا همچون برخي از هواداران بي اكسيژن «شهيار» از شاعر دور شوي و او را فراموش كني!

يادم هست يك بار به من گفتي ترانه اي نوشته اي كه در آن از واژه ي «دل نرم» استفاده كرده اي و پرسيدي آيا شهيار چنين واژه اي را تاكنون به كار برده است؟ گفتم: تا جايي كه من مي دانم نه! دلكوك شدي و گفتي نگران آن بوده اي كه مبادا آنچه نوشته اي رونوشتي از واژه هاي شاعر باشد كه نبود! تو چه خوب بودي و چه دلنگران بودي از بابت حريم شاعرانه ي «شهيار»...!

باري،

در نخستين ديدارمان كتاب «جسدهاي شيشه اي» مسعود كيميايي را آورده بودي. مي گفتي فيلنامه ي خوبي ست كه مجوز ساخت نگرفته است... كتاب را چند هفته اي از تو به امانت گرفتم. راست مي گفتي، زيبا نوشته بود، بسي زيباتر از آنچه كه امروز در سينماي او مي بينيم...!

باري،

سال پيش به هنگام ساخت فيلم كوتاهمان تماس گرفتي كه بگويي دوست مي داري در آن بازي كني. گفتم فيلم درباب مردي ست كه خود بازيگر اصلي فيلم هم هست. باقيِ نقش ها، نقش هاي كوچك و فرعي هستند و دلم مي خواهد تو در نقشي مهم تر بازي كني. اين بود كه قرار شد در فيلمي ديگر از تو ياري بخواهم...

پس از آن نيز من كه سوداي قديمي بازيگري دوباره به سراغم آمده بود، از تو خواستم نشاني چند استاد خوب را بگويي. چند بار تماس گرفتم، سر صحنه ي فيلمبرداري بودي تا اينكه خودت تماس گرفتي. از آموزشگاه «كارنامه» و «هيلاج» گفتي كه استادان خوبي دارد و مي شود از آنها ياري جست...!

پس از آن نيز گاه گاهي در مجازي آباد با هم برخورد مي كرديم و حرفي و گپي و خبري از شهيار و سينما و دنياي ترانه و بازيگري...!

باري،

پس از آن مدتي از تو بي خبر ماندم، بي آنكه بدانم بر تو چه گذشته است!! آخرين بار، همين چند روز پيش بود كه برايت پيام گذاشتم تا به ضيافت ميلاد شاعر بيايي...! نمي دانستم ضيافتي بي حضور تو، انتظارم را مي كشد، نمي دانستم ديگر خنده هاي شيرينت را انگار كه هزار سال است مرا مي شناسي، ديگر نخواهم شنيد ، نمي دانستم كه چهار ديواري زندان را تاب نياورده اي و ...

امروز «شهيار» در برنامه ي راديويي اش از ميان بغض هاي بسيارش اين حادثه باور نكردني را با ما قسمت كرد: امير دلريخته هم رفت!!

امير جان،

مگر ما چند «امير دلريخته» داشتيم، هان؟!... باور كردنش دشوار است، دشوار تر از هر چيز دشوار باور نكردني!!... اي كاش تو را نديده بودم و نمي شناختم، دست كم خوبي اش آن بود كه چهره ات مدام در برابر چشمانم نبود و صدايت در گوشم نمي پيچيد و مي توانستم بهتر از اين برايت بنويسم...!!

امير عزيزم،

اگرچه در آن روزهاي سياه با تو نبوده ام، اما دردهايت را درد كشيده ام و زخم هايت را به زخم نشسته ام و خوب مي دانم پدرت چه مي كشد و بر برادرت چه مي گذرد...!

23 شهريورماه، روز ميلادت است و خوب مي دانم دوستانت كه هر سال در چنين روزي با لبخندهاي هميشگي ات آفتابي مي شدند، امسال درچنين روزي چقدر ابري خواهند بود و چقدر خواهند باريد بر خاطرات تو!!

امير گلم،

هنوز و همچنان دارم ناباورانه به شماره ي تلفن تو كه روي موبايلم بيهوده جا خوش كرده نگاه مي كنم، به وبلاگت سر مي زنم تا ببينم آيا دوباره ترانه اي نوشته اي و به آن ID معروفت مدام سرك مي كشم تا شايد دوباره در يكي از همين شبهاي تاريك و بي ستاره on شوي و از نو با هم از «شهيار» بگوييم...!!!

واي، امير!!! مگر مي توانم فراموشت كنم؟ مگر مي توانم تو را لاي دفترچه ي خاطراتم بگذارم و صفحه ات را ورق بزنم؟ مگر مي توانم؟ مگر مي توانم؟...

 

مهرانا

مرداد ماه به بغض نشسته ي 1388

 

 

***

نامه ی از شهیار قنبری برای آرش (یكی از دوستان امیر)،

در سوگ امیر :



با نفسی که بالا نمی آید و با دلی که از غمباد در حال ترکیدن است و با دستی که به این سو و آن سو پرتاب می شود و به من گوش نمی دهد و با همه ای که بی رفیق شده است، بی کس ِ بی کس، بی نفس، بر زخم هولناکت دست می کشم که شاید مرهمی باشد، که نیست!

اگر بگویم که غیب شدن امیر، به اندازه ی عبدی، هستی ام را تیره و تار کرده است ، دروغ نگفته ام.

همیشه صدای زیبای اش را می شنیدم. صدایی که روشن بود و تازه و ترد و شفاف، پر از عشق، پر از رنگ، پر از امید. صدایی دانا که می خواست شریف بماند، صدایی بزرگ و بزرگوار...

از این غزل ِناب ِانسانی تا همیشه دریا سخن خواهم گفت.

کسی که می خواست به یاری شما دوستان،مستندی در باب من و کارنامه ام از راه دور بسازد. یک مستندِ زیر زمینی که بی اجازه از همه چیز بگوید.

و چه ذوقی کرد وقتی شنید ناگفته های من و «لاله» را رو به دوربین خواهم گفت.

باری،

این وظیفه ی ماست تا بی وقفه از امیری که نیست و هست، بگوییم.

این هفته چون از ساختمانی که دفتر رادیوست اخراجمان کرده اند، تعطیلیم!

به مردم هرگز در صحنه ی لس آنجلس گفتیم نگذارید که این چراغ خاموش شود، گوش هاشان پر از موم بود.

اما از هفته ی آینده که دوباره راه می افتد باید برای امیر جان ِمن و تو و همه کاری کنیم کارستان.

با گریه ای که بند نمی آید و با خشمی که برای همیشه با ماست،

سبز باشی،سبز و آفتابی

اگرچه که در غیبت امیرجان، کلمه ها دیگر صاحب وزن و اعتباری نیستند.

شهیار

+تاريخ دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 14:28 نويسنده هومن و مهرانا |

شهيار جان، شهيار عزيزم، شهيار خوبم... يا هرآنچه كه هستي و من هنوز نمي دانم تو را چه بنامم!!

همينكه به من اجازه مي دهي بي وقفه تو را به نام بخوانم، بي هيچ پسوند و پيشوندي، برايم كافي ست!  

دشوارترين كار، اين است كه بخواهي به كسي هديه بدهي كه تو را چندين سال است به پرواز درآورده و از هر چيز و هركس بهترين هايشان را برايت گلچين كرده و فصل هايت را يك به يك رنگ آميزي كرده و بي او حتي نمي تواني نفس بكشي!

در ميان دلنوشته هاي ديروزم به ترانه اي كوچك مي رسم، به «تنهايي قشنگ» كه روزي براي تنهايان بزرگ جهان نوشته بودم، براي زيبايي آفريناني كه چون فراتر از جهان كوچك ما هستند، هميشه تنهايند و تو به گمان من يكي از آن «آسماني» هايي هستي كه آنقدر اوج گرفته اي كه با «زميني» ها نسبتي نداري!

«تنهايي قشنگ» را امروز به بهانه ي ميلادت به تو پيشكش مي كنم. نمي دانم تو را چند ساله بنامم، نمي توانم باور كنم 50 ساله يا 60 ساله شده اي، اگر كسي چنين بگويد هم باور نخواهم كرد، چراكه تو را هميشه با «كودكانه ها»يت تعريف كرده ام.

میون این همه رنگ، بین این همه پلنگ

یک نفر هنوز می خواد، برّه ها رو بشمره

نمی خواد مثل شما، فکر بد شدن باشه

می خواد از خاطره هاش، خنده ها رو بشمره

 

یه نفر اینجا هنوز، قدّ یک دریا پُره

بغضاشو فرو می ده میونِ یه بوم ِ رنگ

گریه هاشو می سپره به غمِ ترانه هاش

هنوزم دل می ده به تنهایی های قشنگ

 

بین این آدمک ها که سیاهن همه شون

اون می خواد سپید باشه مثلِ یک کُپّه ی نور

توی دالونای تنگ نمی خواد جون بکنه

یه دلِ بزرگ می خواد توی دریاهای دور

 

یه نفر اینجا هنوز، قدّ یک دریا پُره

بغضاشو فرو می ده میونِ یه بوم ِ رنگ

گریه هاشو می سپره به غمِ ترانه هاش

هنوزم دل می ده به تنهایی های قشنگ

 

وقتی که زندگی مون پُر ِ زخمِ ِ خنجره

آسمونی برای پرواز پرنده نیست

درهای مهربونی قفله روی آدما

تو رقابت سرِ عشق، هیچکسی برنده نیست

 

یه نفر اینجا هنوز، قدّ یک دریا پُره

بغضاشو فرو می ده میونِ یه بوم ِ رنگ

گریه هاشو می سپره به غمِ ترانه هاش

هنوزم دل می ده به تنهایی های قشنگ

 

مي دانم كه نفس واژه هايم در برابر شكوه 40 ساله ي ترانه هاي تو ، به شماره مي افتند و چقدر دشوار است كه با اين همه واژه باز هم نمي توانم بگويم چقدر برايم نازنيني، چقدر برايم عزيزي و چقدر دوستت دارم، حتي نمي توانم بگويم «زادروزت مبارك»، همه ي واژه ها در برابر تو كه ترانه ساز و ترانه بازي چيره دست هستي، بي رنگ مي شوند، اما هرآنچه كه هست همين است...!

باري،

شهيار...

در اين جهان بسياراني مي آيند و مي روند، اما آنان كه هرگز نمي روند، همواره اندكند! در ماندگاري تو و زيبايي هايت ترديدي نيست كه بي همتايي تو را همه مي دانند و مي شناسند!

*تمام نا تمام من

با تو تمام مي شود*

ميلادت مبارك

مهرانا

  

+تاريخ سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 11:54 نويسنده هومن و مهرانا |

و يك روز

با همين تيتر ساده

«عبدي يميني هم رفت!»

 

فرفره های بی باد

بادبادكی كه افتاد

یعنی كه این بی نفس

هوای تازه می خواد... (1)

قرار نبود به این زودی ها بروی، چه كسی می تواند باور كند كه صاحب آنهمه زیبایی و آنهمه فروتنی دیگر با ما نیست؟ *شهیار قنبری* می گفت قرار است دوباره با هم سبز شوید، با ترانه هایی تازه تر و با نت هایی كشیده تر!! پیش ترك با آلبوم «سفرنامه» و آلبوم «امان از» و ترانه هایی همچون «بالای نی» ، «خانگی» ، «فرفره های بی باد» ، «دوباره ها» ، «تصویر آخر» ، «اکسیژن» و «همیشه من دیر می رسم» بر قله نشسته بودید و ما هم دلخوش بودیم كه دوباره از رخوت طولانی موسیقی ایران زمین خواهی كاست و ما را به خوش صداترین آواها خواهی رساند...!

تو را همراه واژه های *اردلان سرفراز* بارها شنیدیم، در ترانه هایی همچون: «به بچه هامون چی بگیم» ، «سهم من» ، «دلبر» ، «دریچه» و ...!

در تمام این سال ها تو را در كنار صدای بسیاری از آوازخوانان شنیدیم: داریوش ، ابی ، هاتف ، منصور ، نوش آفرین ، فرزین ، معین ، شهرام شب پره ، ناهید ، مهرداد و... .

و بلندای موسیقی نابت را در ترانه هایی چون «به تکرار غم نیما» ، «سفير» ، «آواره» ، «شاخه ی شکسته» ، «هیچ کی مثل تو نبود» ، «میلاد» ، «نازنین» ، «چرا با من» و... تماشا كردیم و سر رفتیم!

چه رفاقتی داشت نت هایت با بهترین واژه های همیشه و چه لطافتی داشت آوای خوش سازت با ترانه های ناب و ماندگار...!

و چه ناگهانی پرواز كردی، پروازی برای همیشه با هواپیمایی كه به ناكجا می رفت و تویی كه آهنگ هایت همواره جای انفجار ترانه بود، حال خود در انفجاری بی رحم تكه تكه می شوی و بر فراز ابرها می روی، جایی كه بهتر بتوانی ترانه بسازی، شاید!

در تابستانی كه می بایست جای آبتنی كردن و سر رفتن و گرفتن اكسیژن باشد، چه دشوار است از سفرت بگوییم و ناباورانه آن دستان سبز را به خاك سرد بسپاریم و برویم تا شاید دوباره از سر زندگی كنیم!...

«عبدی» جان ، «عبدی یمینی» نازنین!

واژه هایمان همیشه در ساعت هایی از این دست رنگ می بازند و بی خاصیت می گردند، چیزی نداریم جز افسوسی بزرگ به سبب نبودن تو در این روزهای بی ترانگی و تسلیتی برای خانواده ات و بویژه خواهر  عزیزت، ساحل كه تا همیشه چشم به راه بازگشت تو خواهد ماند...!

دوستت داریم و بهترین جای بهشت را برایت آرزو داریم.  

 

مهرانا

(1) ترانه ی «فرفره های بی باد» از آلبوم «فرفره های بی باد»، ترانه اي از «شهيار قنبري» ، با ملودي و تنظیم «عبدی یمینی» و صدای «منصور»  

+تاريخ دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 1:32 نويسنده هومن و مهرانا |