تبليغاتX
دلریختگان - فرازهایی ازگفت و گوی صدای آمریکا با شهیار قنبری

* رسالت یک هنرمند *

 

چرا اجرای ترانه ی «بوی خوب گندم» منجر به زندانی شدن شما و همکارانتان شد؟

نخست اجازه بدین اصلاحتون کنم، «واروژان» خوشبختانه به زندان نرفت! اینکه می گم خوشبختانه به این خاطره که او صاحب روحیه ی لطیفی بود که بی شک زندان آزارش می داد، یعنی شاید بیش از ما! «واروژان» رو به زندان نبردن، اما من و «داریوش» رو جداگانه. او را دو روز پیش از من و مرا دو روز پس از او به زندان بردند. این برمی گرده به بی هوشی رژیم های تمامیت خواه، رژیم هایی که آزادی رو حتی به اندازه ی یک ترانه ی 5 دقیقه ای تحمل نمی کنند. گمان نمی کنم که حرف «بوی خوب گندم»، حرف تحریک کننده، حرف ضد ملی باشه. گمان نمی کنم که هیچ رژیمی در جهان با چنین ترانه ای گرفتاری داشته باشه! ترانه ای ست که همانگونه که در آگهی های آن روزها بهش اشاره شده بود (که خودِ من نوشتم)، فریاد شرق بود، شرق زخم خورده، شرق غمگین دربرابر غرب، یعنی حتی من انتظار داشتم که حکومتی ها، حالا اگر که کف نمی زنند، اما بدشون هم نیاد، خوششونم بیاد... اما همه ی اینها در برابر آنچه که امروز در سرزمین من و شما می گذره، به باور من یک شوخی بیشتر نیست!

 

 

 

چرا آخرین ترجیع بند ترانه ی «بوی خوب گندم» در اجرا تغییر کرد و به جای «هرچی که دارم مال تو»، خوانده شده: «هرچی که دارم مال من»؟

باید بگویم که، نه، ترانه عوض نشد، تصادفا حتی یک کلمه از برنامه برداشته نشد. خوب این هم یکی از شایعات آن روزها بود که می بینیم تا امروز ادامه پیدا کرده. وقتی که حقیقت آزاد نیست دوستان خوب من، شایعه جای حقیقت رو می گیره. وقتی که منِ شاعر، منِ آرتیست نمی تونم به یک گفت وگوی طبیعی وارد بشم، یعنی صاحب طبیعی ترین حق انسانیم که همانا حق پاسخ گفتنه باشم، شایعه جای حقیقت رو می گیره! حتی شنیدم که می گفتن برای اصلاحات ارضی بوده، انقلاب سپید، یعنی دیگه نمی شه مهار کرد! وقتی شایعه جای حقیقت رو می گیره بستگی داره به انصاف شنونده یا گوینده. بعد داستان یک کلاغ، چهل کلاغ و... خوب، اما تکه ی آخر ترانه عوض نشده، دقیقا حرف منه، حرف منِ شاعره که می گوید تا اینجا «بوی گندم مال تو/ هرچی که دارم مال تو/ یه وجب خاک مال من/ هرچی می کارم مال تو»، اما از اینجا به بعد «حالا با هرکی که هست، هرکی که نیست داد می زنم: بوی گندم مال من/ هرچی که دارم مال من/ یه وجب خاک مال من/ هرچی   می کارم مال من».

 

آیا شما فرصتی پیدا کردید که به مردم بگویید این ها شایعه است و واقعیت ندارد که اینو برای رفع هرگونه شک و شبهه از اذهان عمومی گفته باشین؟

نه، می دونین برای اینکه اون روزها، مثل این روزها اینجور نبود که شما هر وقت که دوست داشته باشین تلفن رو بردارین و بگین من می خوام گفت وگو کنم. باید خودشون دوست می داشتن و رسانه ها طبیعتا دچار روابط بودن مثل امروز. هم روابط و هم قفل و زنجیرها، قفل و زنجیرهای حکومتی، بنابراین بعضی وقتها فرصتی پیدا می شد، اینجا و اونجا یک جیزکی می گفتیم، حالا اگه به گوش مردم می رسید یا نه، نمی دونم، ولی به هرحال اینه دیگه، در یک جامعه ی بسته، در یک جامعه ای که بده بستان فرهنگی وجود نداره یعنی اینکه وقتی آرتیست توپش را پرتاب می کنه، توپش برنمی گرده، اصلا نمی دونه بر سر توپش چه آمده، چون در تاریکیِ مطلقه، نتیجه همینیه که می بینیم که سال ها بعد از تولد یک ترانه، مات و مبهوتبم که بالاخره تهِ ترانه داستانش چی بود؟ اصلا ترانه برای کی بود؟

 

«سفری بی آغاز»، «سفری بی برگشت» (اشاره ی مجری برنامه به بخشی از ترانه ی «سفرنامه»)، آقای قنبری این سفر به کجا بود؟

سفر... سفری ست به زندگی، سفری ست در زندگی، سفری ست در ناکجا آباد، از زادگاه تا هیچ کجا شاید!

 

یک آهنگی دارید به نام «برمی گردم»، می گویید برمی گردید که اون چیزهایی که از دست رفته رو بازیابید. این دو آهنگ آیا به گونه ای با هم ارتباط پیدا می کند، اونجا می گویید «سفری بی برگشت» و بعد در اینجا می گویید «برمی گردم»؟

دقیقا «برمی گردم» یک آرزوست، «سفری بی برگشت» شاید یک سند حقیقی ست، شاید یک منظره ی حقیقی ست! حقیقت... رویا! 

 

 

 

ما شاهد بودیم که در آن زمان نام یک ترانه تغییر پیدا کرد، ترانه ی «نماز» که «فریدون فروغی» اجرا کرد و بعد «رامش». اون را به «نیاز» تغییر دادن. علت تغییر این نام چه بود؟

و جالبه که هنوز و همچنان با اینکه من بارها و بارها به این نکته اشاره کردم که نام این ترانه، «نماز» است و نه «نیاز»، باز همچنان اینجا و آنجا می بینم که «نیاز» می نویسن و تنها نسخه ای هم که از قرار در اختیار دوستانه، با اینکه من نسخه ی اصلی را بارها و بارها در برنامه ام پخش کردم، به نظر می یاد که همین نسخه ی «نیاز»ه! این یکی از شاهکارهای سانسوره، ما رو بابت این ترانه به یکی از خانه های امنیه خانه ی آن روزگار بردند. یکی از دلایل بی هوشی اداره ی سانسور در همه ی سرزمین ها. اجازه بدین من سه چهار خط از پانویس همین ترانه را براتون بخونم از کتاب «دریا در من»، کتاب درست ، برای اینکه روایت وحشتناک این کتاب در ایران چاپ شد و هنوزم بدون اجازه چاپ می شه که من اسمش رو گذاشتم: «حوض در من»، برای اینکه اون روایت دیگه «دریا در من» نیست! همه چیز رو حذف کردن، تمام شناسنامه ی ترانه ها رو بیرون کشیدن، پانویس ها رو درآوردن، تمام تصویرهای زیبای کتاب رو حذف کردن، ترانه های انگلیسی من رو بیرون کشیدن! گفتم : چرا؟ گفتن: چون اینجا کسی زبان نمی دونه! به هرحال...

ترانه ی «نماز» دو ترجیع بند داره که یکی از این ترجیع بندها که خیلی هم زیباست و من همیشه افسوس خوردم که چرا این کار رو کردیم، در استودیو حذف شد، بیرون آمد.

ترجیع بند ترانه هست: «من نمازم تو رو هر روز دیدنه/ از لبت دوسِت دارم شنیدنه»

ترجیع بند دوم: «نفست شعر بلند بودنه/ با تو بودن، بهترین شعر منه»   

در پانویس اشاره می شه در استودیو حذف شد و... و... و...! حالا قصه ی امنیه خانه:

«ما را به یک خانه ی امنیتی در خیابان 25 شهریور سلطنت آباد فرا خواندند. بازجویی، نخستین سین جیم. بازپرس کسی بود که با نام مستعار "تجویدی" همیشه در یک شرکت تولید کننده ی صفحه و نوار به دور خود می چرخید و همه را استاد صدا می کرد آقای "تجویدی" قلابی به ما گفت که آقایان به شدت از ترانه ی «نماز» آزرده خاطر شده اند(یعنی آقایان در قم). پرسیدم: کدام آقایان؟ گفت: طبقه ی روحانی. این ترانه آرامش شهر قم را برهم زده است. بازپرس آنگاه به مذهب تهیه کننده ی صفحه اشاره کرده و گفت: انگار یهودیان خواسته اند به دست شما بر دین اسلام ضربه وارد کنند، یک شوخی غم انگیز با یک ترانه ی عاشقانه!» 

 

رسالت یک هنرمند از نظر شما که در خارج از ایران هستید و هنرمندانی که در داخل کشور هستند، تحت فشار هستند و آن آزادی که شما در اینجا دارید، ندارند، چه می تواند باشد؟

ببینید، ممکنه برای یک هنرمند سوییسی، ممکنه که نه، حتما «هنر برای هنر»، همه ی ماموریتش باشه، همه ی زندگیش باشه، «هنر برای هنر»! اما برای منِ هنرمند جهان سومی، برای منی که در یک جامعه ی بسته زندگی می کنم، به هرحال فراموش نکنین من اگر اینجا در یک جامعه ی باز نشستم و دارم با شما صحبت می کنم، شنوندگانم، مخاطبانم در جامعه ی بسته ان، بنابراین برای منِ آرتسیتِ برخاسته ازجامعه ای که عدالت اجتماعی رو نمی شناسه، با آزادی بیان، آزادی اندیشه سر و کاری نداره، «هنر برای هنر» هیچ مفهومی نداره! هنر باید خودش رو در ماموریت ببینه و ماموریت هنر چیزی نیست جز بیدار کردن آدمی، همون تلنگری که بهش اشاره کردم و هنرمند امروز به باور من بیش از هرچیز باید «هنرمند امروز» باشه، یعنی چه؟ یعنی اینکه اهل امروز جهان باشه. هنرمند راستین، هنرمند بیدار، هنرمند هشیار، هنرمندی ست که تاریخ هنر رو بشناسه، این حرکت رو بشناسه، بدونه از کجا شروع شده و به کجا رسیده، دردا! آنچه که پیش روی منه، چه در ایران و چه در بیرون از ایران (برای اینکه هردو دوروی یک سکه ان) اینجوری نیست که بگیم اینجا ، اونجا، نه! هردو شبیه همه ان! هنرمند چنین جامعه ای اهل جهان نیست، با جهان آشنا نیست، حال چرا نیست؟ برای اینکه تنبله، برای اینکه عادت نکرده، برای اینکه دوست نداره کار کنه! ببینید نسل من متاسفانه از بزرگانش، یعنی از نسل های گذشته، هیچ نیاموخت، چراکه اونها دوست نمی داشتن حرف های مهم رو با دیگران قسمت کنن یا تجربه هاشونو قسمت کنن! می بینید که ما در این زمینه ها کتاب نداریم، زندگینامه نداریم، یادداشت نداریم، نمی دونیم که فلان استاد، فلان شاعر بزرگ اصلا حرف حسابش چی بوده! همه جیز در هاله ای از ابهام قرار داره! وقتی که ما حتی خلاصه ای از زندگینامه ی بزرگانمون رو در اختیار نداریم، تکلیف روشنه! خوب، برای نسل من داستان به همین سادگی ست: کار، کار، کار! شاعر مثل یک ورزشکاره، باید تو فورم باشه، باید هر روز تمرین کنه. اگه نکنه از ریخت می افته، چاق می شه، زشت می شه، بی ریخت می شه، خسته  می شه، نمی تونه بدوه، به همین سادگی! اما بزرگان ما به ما می گفتن که اینجوری نیست، شعر باید خودش بیاد! یک ترانه ی بانمکی هم گفتن چند ماه پیش شنیدم: «شعر باید خودش بیاد!!» شعر نباید خودش بیاد، من باید وسایل آمدنش را فراهم کنم، با کار کردن. بنابراین نقطه سر خط. کار، کار، کار!

  

ترانه ی «جنگل شش و هشت» را چگونه نوشتید؟

«جنگل شش و هشت» دقیقا جنگلی ست که بر ما تحمیل شده یا خودمون ساختیمش که شاید بیشتر این دومی باشه، خودمون ساختیمش، همه با هم! این جنگل جای بخصوصی نیست، بیشتر در ذهن ماست، همونطور که در ایرانه، همونطور که به همون شکل، به همون نسبت در جنوب کالیفرنیاس، هرچا که ما هستیم! متاسفانه نتوانستیم یک عشق آباد بسازیم، «جنگل شش و هشت» ساختیم و می بینید که همچنان هم ادامه داره. آنچه که این روزها ساخته می شه به باور من، شرم آوره، تنها چیزی که می تونم بگم، همینه!

 

 

 

چه احساسی داشتین وقتی که نمی تونستین در مراسم خاکسپاری پدرتان شرکت کنید؟

درسته! این درد سنگینی ست! باید حتما اون رو تجربه کرد. امیدوارم کسی تجربه نکنه ولی برای درک کردن و حس کردنش باید تجربه اش کرد، کمااینه خودِ من پیش از این نمی شناختمش، اصلا به کلمه درنمی یاد، باز اونجاس که من عاجزم از بیانش. اما آنچه که بیشتر از همه منو رنج داد این بود که شبی که خبر رو به من دادن، برنامه داشتم. چند ساعت قبلش خبر رو گرفتم از ایران. می تونستم که به بهانه ی از دست دادن پدر اون شب برنامه نداشته باشم و بهانه ی درستی هم بود، اما با این وجود ترجیح دادم که به عنوان یک آدم حرفه ای برم سر کارم و برنامه ام رو اجرا کنم. کار سختی بود، کار بسیار بسیار سختی بود. در اون برنامه ام من به این نکته اشاره کردم که پیش از آنکه غمگین باشم، خشمگینم! همچنان وقت به این ماجرا فکر می کنم به خشم می آیم! حتی برای از دست رفتن یک انسان شریف مثل پدرم که انسان شریفی بود، انسان پاک و پاکیزه ای بود، فقط خدمت کرده بود به سرزمینش، هیچ کار بدی هم ازش سر نزده بود، باور کنین، هیچی! خبر مرگش رو حتی اعلام نکردن، یعنی اینجا و اونجا، خیلی خفیف، خیلی خفیف و کمرنگ. تنها چیزی که من دیدم این بود که چند جا به یک چیز اشاره کرده بودن که «صدای "جری لوییز" از جهان رفت!» پدر من یکی از کارهای نه چندان پر رنگش، صدای "جری لوییز" بود! همه ی اینها با هم ما رو به یک فراموشی می رسونه و اینکه سرزمینی هستیم که حافظه ی مشترک نداره، جراکه آرشیو نداره... و خوب در چنین سرزمینی وقتی که کسی اطلاعات لازم رو به شما نمی ده و شما هم اونقدر گرفتارید، اونقدر خسته اید که اصلا حال و حوصله ندارین برین دنبال اطلاعات حتی در جهان اینترنت، به آلزایمر تاریخی رسیدیم!

نگارش متن: مهرانا

+تاريخ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:59 نويسنده هومن و مهرانا |